ارسال شده به
توسط
ستاره دریکشنبه بیست و ششم خرداد 1387
تو آسمونی که رنگ شبه
ستاره میمیره
دل من عاشق از دوری می ترسه
بهونه می گیره
تو بری بهونه می گیره
واسه رفتنت دیره
صدای من با نبودن تو ترانه کم داره
خونه میشه زخمی از بغض دل تنگی
که زیر آواره
تو بری که زیر آواره
غصه می باره

تو مث بارون
اومدی عاشق و آشنا
اومدی خنده شد گریه ها
تو رو میخواسته دل از خدا
اگه نباشی
میرسه غربت از راه دور
نمیره سایه از شهر نور
میشکنه عاقبت این غرور
تو باشی پاییز چشمای من
بهارو می بینه
به دل بی خاطره م عطر زیبای گذشته می شینه
تو رو تو گذشته می بینه
تویی عشق دیرینه
صدای من با نبودن تو ترانه کم داره
خونه میشه زخمی از بغض دل تنگی
که زیر آواره
تو بری که زیر آواره
غصه می باره
تو مث بارون
اومدی عاشق و آشنا
اومدی خنده شد گریه ها
تو رو میخواسته دل از خدا
اگه نباشی
میرسه غربت از راه دور
نمیره سایه از شهر نور
میشکنه عاقبت این غرور
ارسال شده به
توسط
ستاره درپنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387
یه روزی دلت می سوزه واسه تنهائی من
واسه دردی كه كشید دل بی تو با غم شكستن
یه روزی خودت می فهمی كه چرا ازت بریدم
كه چی شد با همه عشقم نفرت و به جون خریدم
یه روزی میای سراغم به خیالت كه من هستم
اما اون وقت خیلی دیره آخه اون روز دیگه نیستم
یه قدم مونده به مرگم یه نفس مونده به پرواز
توی این سكوت ممتد رفته واژه، مرده آواز
یه روزی میای می بینی جای من یه سنگ قبره
كه روی دلش نوشتن اینجا آرامگه صبره
یه روزی میای به خونم خونه ای كه یه مزاره
خونه ای كه مثل قلبم در و پنجره نداره
یه روزی دلت می سوزه واسه این دل شكسته
واسه این غریب تنها واسه این همیشه خسته
یه روزی بهت می گن كه منو باده غصه برده
اونی كه خیلی دوست داشت نبودی جون داده مرده
یه روزی میای كه رفتم توی جاده های باریك
خوابیدم زیر یه مشت خاك، تو یه قبر، سرد و تاریك

یه روزی میای سراغم به خیالت كه من هستم
اما اون وقت خیلی دیره آخه اون روز دیگه نیستم

دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر
می تواند تنها یك همسر داشته باشد
و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی...
برای ازدواجش ــ در هر سنی ـ اجازه لازم است
ولی تو هر زمانی بخواهی
به لطف قانونگذار می توانی ازدواج كنی!
در محبسی به نام بكارت زندانی است
و تو . . .
او كتك می خورد و تو محاكمه نمی شوی
او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می كنی
او درد می كشد و تو نگرانی كه كودك دختر نباشد.
او بی خوابی می كشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی
او مادر می شود و همه جا می پرسند
نام پدر....
و هر روز او متولد میشود؛
عاشق می شود
مادر می شود
پیر می شود و میمیرد
وقرن هاست كه اوعشق می كارد و كینه درو می كند
چرا كه در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت زمان
جوانی بر باد رفته اش را می بیند
و در قدم های لرزان مردش ،
گام های شتابزده جوانی برای رفتن
و درد های منقطع قلب مرد ،
سینه ای را به یاد می اورد كه تهی از دل بوده
و پیری مرد
رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می كند...
و اینها همه كینه است كه كاشته می شود در قلب مالامال از درد.
خداوندا تو میدانی که انسان بودن
و ماندن در این دنیا چه دشوار است
چه رنجی میکشد آنکس که انسان است
و از احساس سر شار است . . . . .
آتش آن نیست که نمرود برافروخت
آتش آن است که شد باعث ویرانی من

شنبه روز تولدم بود، نه تنها مثل بقیه روزها نبود بلکه صدها برابر بدتر بود تمام روز رو گریه کردم
.
بازم خدا رو شکر 
غم انگیزترین پاییز
ستاره
دختر تنهای شب
ارسال شده به
توسط
ستاره درپنجشنبه چهاردهم دی 1385
ارسال شده به
توسط
ستاره درشنبه بیست و پنجم آذر 1385
بازآی که به خود نیازم بینی
بیداری شبهای درازم بینی
نی نی غلط ام که خود فراق تو مرا
کی زنده رها کند
کی زنده رها کند
که بازم بینی
هروز دلم در غم تو زار تر است
وزمن دل بیرحم تو بیزار تراست
بگذاشتیم غم تو مگذاشت مرا
حقا که غمت از تو وفادار تر است
اندر دل بی وفا غم و ماتم باد
آنرا که وفا نیست ز عالم کم باد
دیدی که مرا هیچ کسی یاد نکرد
جز غم کا هزار آفرین بر غم باد
در عشق توام نصیحت و پند چه سود
زهراب چشیده ام مرا قند چه سود
گویند مرا که بند بر پاش نهید
دیوانه دل است پای بر بند چه سود
من ذره و خورشید لقایی تو مرا
بیما غمم عین دوایی تو مرا
بی بال و پرم در پی تو می پرم
من که شده ام چو کهربایی تو مرا
غم را بر او گزیده می باید کرد
وزچاه طمع بریده می باید کرد
خون دل من ریخته می خواهد یار
این کار مرا به دیده می باید کرد
آبی کز این دیده چو خون میریزد
خون است بیا ببین که چون میریزد
پیداست که خون من چه برداشت کند
دل می خورد و دیده برون می ریزد
عاشق هما سال مست و رسوا بادا
دیوانه و شوریده م شیدا باده
با هشیاری غصه هر چیز خوریم
چون مست شدیم هر چه بادا بادا
دل در غم عشق مبتلا خواهم کرد
جان را سپر تیر بلا خواهم کرد
عمری که نه در عشق تو بگذاشته ام
امروز به خون دل قضا خواهم کرد
از بس که برآورد غمت آه از من
ترسم که شود به کام بدخواه از من
دردا که ز هجران تو ای جان جهان
خون شد دلم و دلت نه اگاه از من
تا با غم عشق تو مرا کار افتاد
بیچاره دلم در غم بسیار افتاد
بسیار فتاده بود اندر غم عشق
اما نه چنین زار که این بار افتاد
سودای تو را بهانه ای بس باشد
مدهوش ترا ترانه ای بس باشد
در کشتن ما چه می زنی تیغ جفا
مارا سر تازیانه ای بس باشد
ما کار و دکان و بیشه را سوخته ایم
شعر و غزل و دوبیتی آموختا ایم
در عشق که او جان و دل و دیده ماست
جان و دل و دیده هر دو را سوخته ایم.
ارسال شده به
توسط
بابک درسه شنبه بیست و یکم آذر 1385
شب از جنگل شعلهها میگذشت
حریق خزان بود و تاراج باد
من آهسته در دودِ شب رو نهفتم
و در گوشِ برگی ـ که خاموشِ خاموش میسوخت ـ گفتم :
- مسوز اینچنین گرم در خود، مسوز!
مپیچ اینچنین گرم بر خود، مپیچ!
که گر دستِ بیدادِ تقدیرِ کور،
تو را میدواند به دنبال باد،
مرا میدواند به دنبال هیچ
" فریدون مشیری "
ارسال شده به
توسط
بابک دریکشنبه چهاردهم آبان 1385
نه!
هرگز شب را باور نکردم
چرا که
در فراسوی دهلیزش
به امید دریچهیی
دل بسته بودم.
ا.بامداد
میدونی، لحظههایی هستند که روزهای خستگی و کار را ملالآور میکند، تنهایت میگذارند، و به اشک ریختن پناهات میدهند.
و مینشینیم و میشماریم، همه آن چیزها که رفتهاند، با غمی بسیار و نالهای غمناک، اما حقیقتاْ نمیدانیم چه چیز را میشماریم، میشماریم تا بفهمیم چقدر رفته است، اما هرگز نمیپرسیم از چه چیز چقدر رفتهاست، و از چه چیز چقدر باقیمانده است.
پشت پنجره این همیشههای تکراری، پشت پرده صحنههای تنهایی، پشت مردمکان همیشه گریان، پشت این گذشتهها و رفتهها، تک و تنها فقط فکر میکنیم چرا؟ و چراهایمان در ذهنهای شلوغمان بیشتر و بیشتر میشوند! اما یکبار هم از خودمان پرسیدهایم چرا؟ یکبار هم رو به خودمان کردهایم از خودمان پرسیدهایم چرا چنین شدیم؟ چرا تغییر کردیم؟ چراتنها؟ چرا گریان؟ چرا و چرا و چرا؟
به تاریکی دل میبندیم به امید آنکه دیگر هیچ دریچهای نیست، اما امید را نا دیده میگیریم، و روشنایی را بر خودمان حرام میکنیم، و تنها به تاریکی دلخوش میکنیم و میمانیم، تا بپوسیم، و پاک شویم...
اما یکبار بلند شدهایم از جایمان؟ در خواب خاموشیِ خودمان دنده به دنده شدهایم؟ اما یکبار هم دستمان را دراز کردهایم تا شاید در این تاریکی دستی دیگر را بیابیم؟ میپنداریم خودمانیم و خودمان، اما تابحال فکر کردهایم کسان دیگری هم در تاریکی هستند؟ تا بحال سعی کردهایم در تاریک لمس کنیم زمین نمناک را و باز هم پیش برویم؟
بلندشو، تکانی بخور، امیدی پیدا کن، و دنبالش برو، نشستن خشکات میکند، و گریستن سردات میکند، بلندشو، بدنبال گرمای ایمنی برو، دنبال امید، بدنبال نور....
اگر نیست پیدا کن....
Sail away sweet sister
Sail across the sea
Maybe you find sombody who loves you
Half as much as me
My heart is always with you
No matter what you do
Sail away swwet sister
Always be in love with you
- Queen -