تبليغاتX
گذرگاه

گذرگاه

 

خدایا!!!!!!!!!!!!!!

 

 

دلم گرفته از آدم هایی که می گن دوست دارم اما معنی شو نمی دونن از آدم هایی که می خوان مال اونا باشی اما خودشون مال تو نیستن از اونایی که زیر بارون برات میمیرن وکنارت اشک میریزن ولی وقتی آفتاب می شه همه چیز یادشون میره خنده ها گریه هاتمام حرفای خوبو بدشون بعدم اونارو با یکی دیگه میبینی

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت1:11توسط ستاره | |

تو آسمونی که رنگ شبه
ستاره میمیره
دل من عاشق از دوری می ترسه
بهونه می گیره
تو بری بهونه می گیره
واسه رفتنت دیره

صدای من با نبودن تو ترانه کم داره
خونه میشه زخمی از بغض دل تنگی
که زیر آواره
تو بری که زیر آواره
غصه می باره



تو مث بارون
اومدی عاشق و آشنا
اومدی خنده شد گریه ها
تو رو میخواسته دل از خدا

اگه نباشی
میرسه غربت از راه دور
نمیره سایه از شهر نور
میشکنه عاقبت این غرور

تو باشی پاییز چشمای من
بهارو می بینه
به دل بی خاطره م عطر زیبای گذشته می شینه
تو رو تو گذشته می بینه
تویی عشق دیرینه

صدای من با نبودن تو ترانه کم داره
خونه میشه زخمی از بغض دل تنگی
که زیر آواره
تو بری که زیر آواره
غصه می باره


تو مث بارون
اومدی عاشق و آشنا
اومدی خنده شد گریه ها
تو رو میخواسته دل از خدا

اگه نباشی
میرسه غربت از راه دور
نمیره سایه از شهر نور
میشکنه عاقبت این غرور

+نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت3:24توسط ستاره | |

یه روزی دلت می سوزه واسه تنهائی من

واسه دردی كه كشید دل بی تو با غم شكستن

یه روزی خودت می فهمی كه چرا ازت بریدم

كه چی شد با همه عشقم نفرت و به جون خریدم

یه روزی میای سراغم به خیالت كه من هستم

اما اون وقت خیلی دیره آخه اون روز دیگه نیستم

یه قدم مونده به مرگم یه نفس مونده به پرواز

توی این سكوت ممتد رفته واژه، مرده آواز

یه روزی میای می بینی جای من یه سنگ قبره

كه روی دلش نوشتن اینجا آرامگه صبره

یه روزی میای به خونم خونه ای كه یه مزاره

خونه ای كه مثل قلبم در و پنجره نداره

یه روزی دلت می سوزه واسه این دل شكسته

واسه این غریب تنها واسه این همیشه خسته

یه روزی بهت می گن كه منو باده غصه برده

اونی كه خیلی دوست داشت نبودی جون داده مرده

یه روزی میای كه رفتم توی جاده های باریك

خوابیدم زیر یه مشت خاك، تو یه قبر، سرد و تاریك

 

یه روزی میای سراغم به خیالت كه من هستم

اما اون وقت خیلی دیره آخه اون روز دیگه نیستم

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت19:44توسط ستاره | |

 
 

دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر
می تواند تنها یك همسر داشته باشد

و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی...
برای ازدواجش ــ در هر سنی ـ اجازه لازم است

 ولی تو هر زمانی بخواهی
به لطف قانونگذار می توانی ازدواج كنی!
 
در محبسی به نام بكارت زندانی است

و تو . . .
 
او كتك می خورد و تو محاكمه نمی شوی
او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می كنی

او درد می كشد و تو نگرانی كه كودك دختر نباشد.

او بی خوابی می كشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی
او مادر می شود و همه جا می پرسند

نام پدر....

و هر روز او متولد میشود؛
عاشق می شود  
مادر می شود     

پیر می شود و  میمیرد
وقرن هاست كه اوعشق می كارد و كینه درو می كند
چرا كه در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت زمان

جوانی بر باد رفته اش را می بیند
و در قدم های لرزان مردش ،
 گام های شتابزده جوانی برای رفتن
و درد های منقطع قلب مرد ،
سینه ای را به یاد می اورد كه تهی از دل بوده

و پیری مرد

رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می كند...
و اینها همه كینه است كه كاشته می شود در قلب مالامال از درد.

خداوندا تو میدانی که انسان بودن
و ماندن در این دنیا چه دشوار است
چه رنجی میکشد آنکس که انسان است
و از احساس سر شار است . . . . .

+نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت16:44توسط ستاره | |

 
 
 

 
نیمه گمشده ام آخر کیست  
این سوالیست که با خود دارم

نیمه گمشده ام یک سیب است  
سیب سرخی که ز باغ ازلی می آید
 
نیمه گمشده ام یک آهوست  
وچه چشمان سیاهی دارد
چقدر تندرواست  
مثل این که دل او نیز هوایی دارد
 
نیمه گمشده ام یک دریاست  
چقدر موجو تلاطم دارد
چقدر جذر چقدر مد چقدر آبی روشن دارد

نیمه گمشده ام یک رود است  
از کنار دل من می گذرد  
و ترش می سازد  به هوای دل سودا زده اش

نیمه گمشدهام یک کوه است  
پر صلابت پر حجم  و عجب شرم و حیایی دارد  
 
نیمه گمشده ام یک بید است
که به مجنون صفتی مشهور است

نیمه گمشده ام یک فصل است  
که همه فصل خدا را دارد

نیمه گمشده ام یک ساز است  
و صدای نی مجنون دارد  
و صدای دل پر درد زمان  که برای دل من می خواند
 
نیمه گمشده ام یک ابر است  
سیرت و صورت زیبا دارد  
ولی گه گاه دلش می گیرد  پس کمی اشک ز خود می بارد

نیمه گمشده ام یک دشت است  
پر ز گلهای شقایق شده است  
پر ز عطر است پر ز سنبل  
پر ز خواب گل مریم شده است  

نیمه گمشده ام مهتاب است  
که شب تار به هم می پوید  

نیمه گمشده ام یک تنهاست
که دلی پر ز شکایت دارد
و کسی را به نفس می خواهد  که بر او راز و غم دل گوید
 
نیمه گمشده ام در یاد است
 و درون دل من می ماند

نیمه گمشده ام را ز خدا می خواهم
و برای دل مهتابیمان  نور و عشق ابدی می خواهم
نور و عشقی ز صفا می خواهم  که میان من و اوجاوید است

+نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت21:31توسط ستاره | |

آتش آن نیست که نمرود برافروخت

آتش آن است که شد باعث ویرانی من

 

شنبه روز تولدم بود، نه تنها مثل بقیه روزها نبود بلکه صدها برابر بدتر بود تمام روز رو گریه کردم.

بازم خدا رو شکر

غم انگیزترین پاییز

ستاره

دختر تنهای شب

+نوشته شده در دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت22:28توسط ستاره | |

تو شروع آسمونی می دونستم نمی مونی
چشم تو آخر دنیاس خودت اینو نمی دونی
داشتن و نداشتن تو گاهی سخته گاهی ساده
اگه راهی اگه بی راه منم و پای پیاده


آخ که چه ساده گم شد تو غربت چشای تو
سکوت شیشه دلم شکسته با صدای تو
آخ تمام لحظه هام اسمت یادم نمی ره
گذشته ها گذشته هیچ کس گناهی نداره

وقتی با تمام قلبم واسه زندگی می میرم
تن من می لرزه اما تو را از خودم میگیرم
من بی من من بی تو من از سایه فراری
می شم اون حادثه ای که روزی بوده روزگاری


حالا من نه توی قصه نه تو آرزوم نه خوابم
این سوال ساده ست چرا دنبال جوابم



آخ که چه ساده گم شد تو غربت چشای تو
سکوت شیشه دلم شکسته با صدای تو
آخ تمام لحظه هام اسمت یادم نمی ره
گذشته ها گذشته ها هیچ کس گناهی نداره

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت19:51توسط ستاره | |

بازآی که به خود نیازم بینی
بیداری شبهای درازم بینی
نی نی غلط ام که خود فراق تو مرا
کی زنده رها کند
کی زنده رها کند
که بازم بینی
هروز دلم در غم تو زار تر است
وزمن دل بیرحم تو بیزار تراست
بگذاشتیم غم تو مگذاشت مرا
حقا که غمت از تو وفادار تر است
اندر دل بی وفا غم و ماتم باد
آنرا که وفا نیست ز عالم کم باد
دیدی که مرا هیچ کسی یاد نکرد
جز غم کا هزار آفرین بر غم باد

در عشق توام نصیحت و پند چه سود
زهراب چشیده ام مرا قند چه سود
گویند مرا که بند بر پاش نهید
دیوانه دل است پای بر بند چه سود

من ذره و خورشید لقایی تو مرا
بیما غمم عین دوایی تو مرا
بی بال و پرم در پی تو می پرم
من که شده ام چو کهربایی تو مرا

غم را بر او گزیده می باید کرد
وزچاه طمع بریده می باید کرد
خون دل من ریخته می خواهد یار
این کار مرا به دیده می باید کرد

آبی کز این دیده چو خون میریزد
خون است بیا ببین که چون میریزد
پیداست که خون من چه برداشت کند
دل می خورد و دیده برون می ریزد

عاشق هما سال مست و رسوا بادا
دیوانه و شوریده م شیدا باده
با هشیاری غصه هر چیز خوریم
چون مست شدیم هر چه بادا بادا

دل در غم عشق مبتلا خواهم کرد
جان را سپر تیر بلا خواهم کرد
عمری که نه در عشق تو بگذاشته ام
امروز به خون دل قضا خواهم کرد

از بس که برآورد غمت آه از من
ترسم که شود به کام بدخواه از من
دردا که ز هجران تو ای جان جهان
خون شد دلم و دلت نه اگاه از من

تا با غم عشق تو مرا کار افتاد
بیچاره دلم در غم بسیار افتاد
بسیار فتاده بود اندر غم عشق
اما نه چنین زار که این بار افتاد

سودای تو را بهانه ای بس باشد
مدهوش ترا ترانه ای بس باشد
در کشتن ما چه می زنی تیغ جفا
مارا سر تازیانه ای بس باشد

ما کار و دکان و بیشه را سوخته ایم
شعر و غزل و دوبیتی آموختا ایم
در عشق که او جان و دل و دیده ماست
جان و دل و دیده هر دو را سوخته ایم.
 
 
 

+نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت11:10توسط ستاره | |

شب از جنگل شعله‌ها می‌گذشت
حریق خزان بود و تاراج باد
من آهسته در دودِ شب رو نهفتم
و در گوشِ برگی ـ که خاموشِ خاموش می‌سوخت ـ گفتم :

- مسوز اینچنین گرم در خود، مسوز!
  مپیچ اینچنین گرم بر خود، مپیچ!
  که گر دستِ بیدادِ تقدیرِ کور،
  تو را می‌دواند به دنبال باد،
  مرا می‌دواند به دنبال هیچ

 

" فریدون مشیری "

+نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت2:16توسط بابک | |

نه!
هرگز شب را باور نکردم
چرا که
          در فراسوی دهلیزش
به امید دریچه‌یی
                        دل بسته بودم.

ا.بامداد

می‌دونی، لحظه‌هایی هستند که روزهای خستگی و کار را ملال‌آور می‌کند، تنهایت می‌گذارند، و به اشک ریختن پناه‌ات می‌دهند.
و می‌نشینیم و می‌شماریم، همه آن چیزها که رفته‌اند، با غمی بسیار و ناله‌ای غمناک، اما حقیقتاْ نمی‌دانیم چه چیز را می‌شماریم، می‌شماریم تا بفهمیم چقدر رفته است، اما هرگز نمی‌پرسیم از چه چیز چقدر رفته‌است، و از چه چیز چقدر باقی‌مانده است.
پشت پنجره این همیشه‌های تکراری، پشت پرده صحنه‌های تنهایی، پشت مردمکان همیشه گریان، پشت این گذشته‌ها و رفته‌ها، تک و تنها فقط فکر می‌کنیم چرا؟ و چراهایمان در ذهن‌های شلوغمان بیشتر و بیشتر می‌شوند! اما یکبار هم از خودمان پرسیده‌ایم چرا؟ یکبار هم رو به خودمان کرده‌ایم از خودمان پرسیده‌ایم چرا چنین شدیم؟ چرا تغییر کردیم؟ چراتنها؟ چرا گریان؟ چرا و چرا و چرا؟
به تاریکی دل می‌بندیم به امید آنکه دیگر هیچ دریچه‌ای نیست، اما امید را نا دیده می‌گیریم، و روشنایی را بر خودمان حرام می‌کنیم، و تنها به تاریکی دلخوش می‌کنیم و می‌مانیم، تا بپوسیم، و پاک شویم...
اما یکبار بلند شده‌ایم از جایمان؟ در خواب خاموشیِ خودمان دنده به دنده شده‌ایم؟ اما یکبار هم دستمان را دراز کرده‌ایم تا شاید در این تاریکی دستی دیگر را بیابیم؟ می‌پنداریم خودمانیم و خودمان، اما تابحال فکر کرده‌ایم کسان دیگری هم در تاریکی هستند؟ تا بحال سعی کرده‌ایم در تاریک لمس کنیم زمین نمناک را و باز هم پیش برویم؟

بلندشو، تکانی بخور، امیدی پیدا کن، و دنبالش برو، نشستن خشک‌ات می‌کند، و گریستن سرد‌ات می‌کند، بلندشو، بدنبال گرمای ایمنی برو، دنبال امید، بدنبال نور....
اگر نیست پیدا کن....

+نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت2:49توسط بابک | |