تبليغاتX
گذرگاه

گذرگاه

نگاهم نکن
اشکهای ناگفته ام انگار که میجوشند
صدایم نکن
سکوتهای مسخره ام انگار که می غرند

نه صدایم کن
نه نگاهم کن
مرا چنان دریاب که وجودم به ناگاه به خود بپیچد
من تو را چنان در خواهم یافت
که تو را نه باوری باشد نه انکاری

نگاهم نکن
صدایم نکن
با چشمان بسته و سکوتی مطلق به پیش آی
و با یک اشاره مرا دریاب
در آخرین لحظات زندگی نومیدانه خویش!

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت1:39توسط بابک | |

نبض زمین
در زمان من میزند
تکان تکان میخورد
میلرزد
صدا می دهد

نبض زمین در زمان میزند
حول محور من میچرخد
میچرخد و میچرخد
می ایستد، باز میچرخد!

محور گردش دنیا تغییر میکند
همه چیز دور من میچرخد
هنگامی که من با تو هستم!

+نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384ساعت13:29توسط بابک | |

بنويس نامه نويس حرف های خوب خوب بنويس

بنويس وقتی تو نيستی ديگه ستاره چيزی نيست

بنويس¸ نامه نويس

اگه عاشقانه نيس حرف های بهتر بنويس

اگه خنده ش می گيره گريه مو از سر بنويس

بنويس¸ نامه نويس

بنويس خواستنم از جنس گل ابريشمه

بنويس پاکی من ¸ پاکی ی نور و شبنمه

همه دوست داشتنم و نقطه به نقطه بنويس

بنويس قصه زياده¸ ولی کاغذم کمه

بنويس خواستن من شمردنی نيس ¸ بنويس

بنويس دل که به خاک سپردنی نيس ¸ بنويس

بنويس خسته شدم ¸ اون قده خسته که نگو

همه ی دلتنگی ی من که گفتنی نيس¸ بنويس

ننويس¸ نه ننويس¸ هر چی گه گفتم ننويس

 

 

 

 

ننويس¸ نه ننويس¸ هر چی دلت خواست بنويس

ننويس چون که براش نامه ها تکراری شده

چيزی از من ننويس¸ فقط براش راست بنويس

نامه نويس¸ راست بنويس

نامه نويس.....

 

<<شهريار قنبری >>

+نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1384ساعت18:5توسط ستاره | |

این قافله عمر عجب میگذرد!!!!

 

یک سال دیگه هم گذشت و وارد ۲۵ سالگی شدم،پنجشنبه شب دوستان واسم جشن گرفتن کلی همه زحمت کشیده بودن دستتون درد نکنه یه دنیا ممنون بخاطر این همه محبت.

همه شاد بودن میگفتن و میخندیدن،بعضی ها میرقصیدند بعضی ها نشسته بودن مشروب میخوردند و با هم میخندیدند و فقط من بودم که احساس تنهایی میکردم بین اون همه آدمهای مهربونی که از چشماشون میشد برق عشق و محبت رو دید،به هر حال جای همتون خالی بود خیلی خوب بود.

من از وقتی بچه بودم همیشه عاشق کلبه بودم و میگفتم خونه آینده من یه کلبه است و دوستان کیک تولد رو یه کبه ساخته بودندست گل همشون درد نکنه.

 

این مطلب رو هایده عزیزم واسم فرستاده،مرسی هایده جان

نازنینم!

 

اگر که ندانسته زندگی کنیم ، آن خواهد شد که روزمرگی می خواهد .

 

زندگی همواه آمده است ، ما را در بر گرفته و آرام می رود .

 

فردای تو اما در راه است . می آید ، بی آنکه بدانی و بخواهی .

 

مثل فصل ... که می آیدو غروب .. که می رود ... و برگ ...  که می روید ، و برگ  ... که می رود .

 

و هیچکس نمی تواند کاری کند .

 

تو باید این آمدن و رفتن را بپذیری و از آن لذت ببری ...

 

فردایی پر از نور را از دستان بی نورم بپذیر ...

 

با من باش تا در اوج مسکینی ... از لالایی های شبانه ... برایت آسمان بیافرینم ...

 

مرا بخواه ... مرا بخوان ... تا با تو قله ای جدید بسازم ... فرای انسانها ... فرای ماسوا ...

 

در آغوشم شکوفا شو تا به جوانگیهایت ، جوانه بزنم ...

 

با من باش ... تا قدرت بودن بگیرم ...

 

مهربان همیشه مهربانم ... لمس بودنت ، مبارک ...

 

هزاران هزار شاخه گل پر از عشق تقدیم تو باد!

 

 

 

+نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1384ساعت11:31توسط ستاره | |

و تو انگار
دود شدی
به آسمان رفتی
آب شدی
به ژرفای زمین رفتی

و من
کجا را باید بدنبالت می گشتم
زیر این سقف سیاهِ کبود؟!

+نوشته شده در پنجشنبه ششم بهمن 1384ساعت15:35توسط بابک | |

اي پرنده مهاجر
اي پر از شهوت رفتن
فاصله قد يه دنياست بين دنياي تو با من
تو رفيق شاپرك ها ، من تو فكر گلمونم
تو پي عطر گل سرخ ، من حريص بوي نونم
دنياي تو بي نهايت ، همه جاش مهمونيه نور
دنياي من يك حفره دست روي سقف سرد يك گور
من دارم تو آدمك ها ميميرم ، تو برام از پريا قصه ميگي
من توي پيله ي وحشت ميپوسم ، برام از خنده چرا قصه ميگي

 

 

كوچه پس كوچه ي خاكي درو ديوار شكسته آدمای
روستايي با پاهاي پيله بسته
پيش تو يه عكس تازه ست واسه آلبوم قديمي
يا شنيدن يه قصه ست از يه عاشق قديمي
براي من زندگي اينه
پر وسوسه پر غم
يا مثل نفس كشيدن پر لذت دمادم
اي پرنده ي مهاجر ، اي همه شوق پريدن
خستگي يه كوله باره روي رخبت تن من
مثل يك پلنگ زخمي پر وحشت نگاهم
ميميرم اما هنوزم دنبال يه جور پناهم

+نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1384ساعت15:52توسط ستاره | |

نسیم در گذر است
نازنین،
ای آئینه روبروی مهتاب
چراغ خانه ات را روشن کن
تاریکی شبهای زمستانی مرا میسوزاند

چراغ خانه ات را روشن کن
به سوخت حتی یک قطره مانده از خون من

+نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1384ساعت3:25توسط بابک | |