تبليغاتX
گذرگاه

گذرگاه

این است عطرِ خاکستریِ هوا که از نزدیکیِ صبح سخن می گوید.

زمین آبستنِ روزی دیگر است.
این است زمزمه سپیده
این است آفتاب که برمی آید.

 

از  ا.بامداد

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت13:57توسط بابک | |

می چکد سمفونی شب
                                     آرام
روی دلتنگیِ خاموشِ غروب.

+نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت5:20توسط بابک | |

به صبح ایمان دارم
به سپیدمی که می‌آورد هوای تازه‌ای
به طلوع دوباره خورشیدی نو
در امتداد روزی کسل کننده

به صبح ایمان دارم

+نوشته شده در شنبه پنجم فروردین 1385ساعت14:43توسط بابک | |

به هر تارِ جان ام صد آواز هست
دریغا دستی به مضراب نیست.
چو رؤیا به حسرت گذشتم، که شب
فرو خفت و با کس سرِ خواب نیست.

ا.بامداد

+نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1385ساعت11:42توسط بابک | |