بازآی که به خود نیازم بینی بیداری شبهای درازم بینی نی نی غلط ام که خود فراق تو مرا کی زنده رها کند کی زنده رها کند که بازم بینی هروز دلم در غم تو زار تر است وزمن دل بیرحم تو بیزار تراست بگذاشتیم غم تو مگذاشت مرا حقا که غمت از تو وفادار تر است
اندر دل بی وفا غم و ماتم باد آنرا که وفا نیست ز عالم کم باد دیدی که مرا هیچ کسی یاد نکرد جز غم کا هزار آفرین بر غم باد
در عشق توام نصیحت و پند چه سود زهراب چشیده ام مرا قند چه سود گویند مرا که بند بر پاش نهید دیوانه دل است پای بر بند چه سود
من ذره و خورشید لقایی تو مرا بیما غمم عین دوایی تو مرا بی بال و پرم در پی تو می پرم من که شده ام چو کهربایی تو مرا
غم را بر او گزیده می باید کرد وزچاه طمع بریده می باید کرد خون دل من ریخته می خواهد یار این کار مرا به دیده می باید کرد
آبی کز این دیده چو خون میریزد خون است بیا ببین که چون میریزد پیداست که خون من چه برداشت کند دل می خورد و دیده برون می ریزد
عاشق هما سال مست و رسوا بادا دیوانه و شوریده م شیدا باده با هشیاری غصه هر چیز خوریم چون مست شدیم هر چه بادا بادا
دل در غم عشق مبتلا خواهم کرد جان را سپر تیر بلا خواهم کرد عمری که نه در عشق تو بگذاشته ام امروز به خون دل قضا خواهم کرد
از بس که برآورد غمت آه از من ترسم که شود به کام بدخواه از من دردا که ز هجران تو ای جان جهان خون شد دلم و دلت نه اگاه از من
تا با غم عشق تو مرا کار افتاد بیچاره دلم در غم بسیار افتاد بسیار فتاده بود اندر غم عشق اما نه چنین زار که این بار افتاد
سودای تو را بهانه ای بس باشد مدهوش ترا ترانه ای بس باشد در کشتن ما چه می زنی تیغ جفا مارا سر تازیانه ای بس باشد
ما کار و دکان و بیشه را سوخته ایم شعر و غزل و دوبیتی آموختا ایم در عشق که او جان و دل و دیده ماست جان و دل و دیده هر دو را سوخته ایم.
+نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت11:10توسط ستاره |
|