|
شب از جنگل شعلهها میگذشت - مسوز اینچنین گرم در خود، مسوز! " فریدون مشیری "
نه! ا.بامداد میدونی، لحظههایی هستند که روزهای خستگی و کار را ملالآور میکند، تنهایت میگذارند، و به اشک ریختن پناهات میدهند. بلندشو، تکانی بخور، امیدی پیدا کن، و دنبالش برو، نشستن خشکات میکند، و گریستن سردات میکند، بلندشو، بدنبال گرمای ایمنی برو، دنبال امید، بدنبال نور....
Sail away sweet sister - Queen -
Come on, you raver, you seer of visions
نازنین نازنینم نازنین نازنینم
شب و انگار دلتنگی های من تمامی ندارد
این است عطرِ خاکستریِ هوا که از نزدیکیِ صبح سخن می گوید. زمین آبستنِ روزی دیگر است. از ا.بامداد
می چکد سمفونی شب
به صبح ایمان دارم
به هر تارِ جان ام صد آواز هست ا.بامداد
میدونی عسل! دنیای خیلی عحیبی شده..... ولی من به این دنیای عجیب و غریب کاری ندارم...... همین و تمام......
پشت چشمانت چرا نهفته ای آخر تو ای همیشه بهار، نمیبینی؟
نگاهم نکن نه صدایم کن نگاهم نکن
نبض زمین نبض زمین در زمان میزند محور گردش دنیا تغییر میکند
و تو انگار و من
نسیم در گذر است چراغ خانه ات را روشن کن
هیچ چیز برای شروع به ذهنم نرسید... آنكه ميگويد دوستت ميدارم ا.بامداد <شاملو>
|
About![]()
Home
|