تبليغاتX
گذرگاه

گذرگاه

شب از جنگل شعله‌ها می‌گذشت
حریق خزان بود و تاراج باد
من آهسته در دودِ شب رو نهفتم
و در گوشِ برگی ـ که خاموشِ خاموش می‌سوخت ـ گفتم :

- مسوز اینچنین گرم در خود، مسوز!
  مپیچ اینچنین گرم بر خود، مپیچ!
  که گر دستِ بیدادِ تقدیرِ کور،
  تو را می‌دواند به دنبال باد،
  مرا می‌دواند به دنبال هیچ

 

" فریدون مشیری "

+نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت2:16توسط بابک | |

نه!
هرگز شب را باور نکردم
چرا که
          در فراسوی دهلیزش
به امید دریچه‌یی
                        دل بسته بودم.

ا.بامداد

می‌دونی، لحظه‌هایی هستند که روزهای خستگی و کار را ملال‌آور می‌کند، تنهایت می‌گذارند، و به اشک ریختن پناه‌ات می‌دهند.
و می‌نشینیم و می‌شماریم، همه آن چیزها که رفته‌اند، با غمی بسیار و ناله‌ای غمناک، اما حقیقتاْ نمی‌دانیم چه چیز را می‌شماریم، می‌شماریم تا بفهمیم چقدر رفته است، اما هرگز نمی‌پرسیم از چه چیز چقدر رفته‌است، و از چه چیز چقدر باقی‌مانده است.
پشت پنجره این همیشه‌های تکراری، پشت پرده صحنه‌های تنهایی، پشت مردمکان همیشه گریان، پشت این گذشته‌ها و رفته‌ها، تک و تنها فقط فکر می‌کنیم چرا؟ و چراهایمان در ذهن‌های شلوغمان بیشتر و بیشتر می‌شوند! اما یکبار هم از خودمان پرسیده‌ایم چرا؟ یکبار هم رو به خودمان کرده‌ایم از خودمان پرسیده‌ایم چرا چنین شدیم؟ چرا تغییر کردیم؟ چراتنها؟ چرا گریان؟ چرا و چرا و چرا؟
به تاریکی دل می‌بندیم به امید آنکه دیگر هیچ دریچه‌ای نیست، اما امید را نا دیده می‌گیریم، و روشنایی را بر خودمان حرام می‌کنیم، و تنها به تاریکی دلخوش می‌کنیم و می‌مانیم، تا بپوسیم، و پاک شویم...
اما یکبار بلند شده‌ایم از جایمان؟ در خواب خاموشیِ خودمان دنده به دنده شده‌ایم؟ اما یکبار هم دستمان را دراز کرده‌ایم تا شاید در این تاریکی دستی دیگر را بیابیم؟ می‌پنداریم خودمانیم و خودمان، اما تابحال فکر کرده‌ایم کسان دیگری هم در تاریکی هستند؟ تا بحال سعی کرده‌ایم در تاریک لمس کنیم زمین نمناک را و باز هم پیش برویم؟

بلندشو، تکانی بخور، امیدی پیدا کن، و دنبالش برو، نشستن خشک‌ات می‌کند، و گریستن سرد‌ات می‌کند، بلندشو، بدنبال گرمای ایمنی برو، دنبال امید، بدنبال نور....
اگر نیست پیدا کن....

+نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت2:49توسط بابک | |

Sail away sweet sister
Sail across the sea
Maybe you find sombody who loves you
Half as much as me
My heart is always with you
No matter what you do
Sail away swwet sister
Always be in love with you

 

- Queen -

+نوشته شده در شنبه سوم تیر 1385ساعت10:4توسط بابک | |


Remember when you were young, You shone like the Sun
Now there's a look in your eyes, Like black holes in the sky

You were caught on the crossfire of childhood and stardom
Blown on the steel breeze
Come on, you target for faraway laughter
Come on, you stranger, you legend, you martyr
 And shine

 

Come on, you raver, you seer of visions
Come on, you painter, you piper, you prisoner
And shine !

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت2:50توسط بابک | |

نازنین
خفته ای؟
پریشانی چرا؟
انگار آسوده نیستی!
از چیزی رنج میبری؟
زخم کهنه ات باز سرباز کرده است؟

نازنینم
کجایی؟
دل تنگت هستم!
چشم براهت هستم!
کجایی؟
چرا پریشانی؟

نازنین
خفته ای چرا؟
خسته ای؟
غمگین و دلشکسته ای گویا!
چه شد
چرا چنین شدی؟

نازنینم
چشم براهت هست
بیا....
زودتر بیا....

+نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت23:41توسط بابک | |

شب
با هزاران فرشته اندوهگین
می آید

و انگار دلتنگی های من تمامی ندارد
....

+نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت20:17توسط بابک | |

این است عطرِ خاکستریِ هوا که از نزدیکیِ صبح سخن می گوید.

زمین آبستنِ روزی دیگر است.
این است زمزمه سپیده
این است آفتاب که برمی آید.

 

از  ا.بامداد

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت13:57توسط بابک | |

می چکد سمفونی شب
                                     آرام
روی دلتنگیِ خاموشِ غروب.

+نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت5:20توسط بابک | |

به صبح ایمان دارم
به سپیدمی که می‌آورد هوای تازه‌ای
به طلوع دوباره خورشیدی نو
در امتداد روزی کسل کننده

به صبح ایمان دارم

+نوشته شده در شنبه پنجم فروردین 1385ساعت14:43توسط بابک | |

به هر تارِ جان ام صد آواز هست
دریغا دستی به مضراب نیست.
چو رؤیا به حسرت گذشتم، که شب
فرو خفت و با کس سرِ خواب نیست.

ا.بامداد

+نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1385ساعت11:42توسط بابک | |

میدونی عسل!

دنیای خیلی عحیبی شده.....

ولی من به این دنیای عجیب و غریب کاری ندارم......
فقط میدونم که یه دنیا برام ارزش داری........

همین و تمام......

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384ساعت2:43توسط بابک | |

پشت چشمانت چرا نهفته ای آخر تو
که اینچنین فجیع نشسته ای به گریستن؟
به یاد کدام زخم از فاجعه ای دردناک
اینچنین اندوهگین گوشه ای نشسته ای؟
آخر چیست در وجود تو
که توان بازیافتن اش نیست در من؟

ای همیشه بهار،
ای تلاءلو نور امید در خاموشی شب،
ای امید مریم به تولد دوباره مسیح،
چه چیز را پنهان میکنی در خودت
که اینچنین میسوزاندت و به رو نمی آوری و میسوزی
تا کِی تا کجا این کشتی بی بادبان خواهد رفت؟
تا کدامین ساحل متروک
تا کدامین اسکله سوخته
تا کدامین جزیره رؤیایی خیال؟

نمیبینی؟
بهار است،
همان که امید اش را داده بودی
خفته ای آخر چرا ؟
نمی خواهی پنجره را باز کنی؟
بهار می آید،
خفته نه، با دهانی که بوی خواب میدهد نه!
با نگاهی همیشه جاودان
با صدایی همیشه آرام
پاسخ ام را بده
منم پشت در
تو را انتظار میکشم
ای همیشه بهار من.

+نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت1:47توسط بابک | |

نگاهم نکن
اشکهای ناگفته ام انگار که میجوشند
صدایم نکن
سکوتهای مسخره ام انگار که می غرند

نه صدایم کن
نه نگاهم کن
مرا چنان دریاب که وجودم به ناگاه به خود بپیچد
من تو را چنان در خواهم یافت
که تو را نه باوری باشد نه انکاری

نگاهم نکن
صدایم نکن
با چشمان بسته و سکوتی مطلق به پیش آی
و با یک اشاره مرا دریاب
در آخرین لحظات زندگی نومیدانه خویش!

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت1:39توسط بابک | |

نبض زمین
در زمان من میزند
تکان تکان میخورد
میلرزد
صدا می دهد

نبض زمین در زمان میزند
حول محور من میچرخد
میچرخد و میچرخد
می ایستد، باز میچرخد!

محور گردش دنیا تغییر میکند
همه چیز دور من میچرخد
هنگامی که من با تو هستم!

+نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384ساعت13:29توسط بابک | |

و تو انگار
دود شدی
به آسمان رفتی
آب شدی
به ژرفای زمین رفتی

و من
کجا را باید بدنبالت می گشتم
زیر این سقف سیاهِ کبود؟!

+نوشته شده در پنجشنبه ششم بهمن 1384ساعت15:35توسط بابک | |

نسیم در گذر است
نازنین،
ای آئینه روبروی مهتاب
چراغ خانه ات را روشن کن
تاریکی شبهای زمستانی مرا میسوزاند

چراغ خانه ات را روشن کن
به سوخت حتی یک قطره مانده از خون من

+نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1384ساعت3:25توسط بابک | |

هیچ چیز برای شروع به ذهنم نرسید...
فقط قطعه ای از شاعر شبانه و عاشقانه....

 

آنكه مي‌گويد دوستت ميدارم
خنياگر غمگيني است
كه آوازش را از دست داده است
اي ‌كاش عشق را زبان سخن بود.

هزار كاكلي شاد در چشمان تست
هزار قناري خاموش در گلوي من
عشق را اي كاش زبان سخن بود.

آنكه مي‌گويد دوستت مي‌دارم
دل اندهگين شبي‌ست
كه مهتابش را مي‌جويد
اي كاش عشق را زبان سخن بود.

هزار آفتاب خندان در خرام تست
هزار ستاره گريان در تمناي من
عشق را اي كاش زبان سخن بود.

ا.بامداد <شاملو>

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم دی 1384ساعت14:44توسط بابک | |