|
خدایا!!!!!!!!!!!!!!
دلم گرفته از آدم هایی که می گن دوست دارم اما معنی شو نمی دونن از آدم هایی که می خوان مال اونا باشی اما خودشون مال تو نیستن از اونایی که زیر بارون برات میمیرن وکنارت اشک میریزن ولی وقتی آفتاب می شه همه چیز یادشون میره خنده ها گریه هاتمام حرفای خوبو بدشون بعدم اونارو با یکی دیگه میبینی
تو آسمونی که رنگ شبه
یه روزی دلت می سوزه واسه تنهائی من واسه دردی كه كشید دل بی تو با غم شكستن یه روزی خودت می فهمی كه چرا ازت بریدم كه چی شد با همه عشقم نفرت و به جون خریدم یه روزی میای سراغم به خیالت كه من هستم اما اون وقت خیلی دیره آخه اون روز دیگه نیستم یه قدم مونده به مرگم یه نفس مونده به پرواز توی این سكوت ممتد رفته واژه، مرده آواز یه روزی میای می بینی جای من یه سنگ قبره كه روی دلش نوشتن اینجا آرامگه صبره یه روزی میای به خونم خونه ای كه یه مزاره خونه ای كه مثل قلبم در و پنجره نداره یه روزی دلت می سوزه واسه این دل شكسته واسه این غریب تنها واسه این همیشه خسته یه روزی بهت می گن كه منو باده غصه برده اونی كه خیلی دوست داشت نبودی جون داده مرده یه روزی میای كه رفتم توی جاده های باریك خوابیدم زیر یه مشت خاك، تو یه قبر، سرد و تاریك یه روزی میای سراغم به خیالت كه من هستم اما اون وقت خیلی دیره آخه اون روز دیگه نیستم
آتش آن نیست که نمرود برافروخت آتش آن است که شد باعث ویرانی من شنبه روز تولدم بود، نه تنها مثل بقیه روزها نبود بلکه صدها برابر بدتر بود تمام روز رو گریه کردم بازم خدا رو شکر غم انگیزترین پاییز ستاره دختر تنهای شب
تو شروع آسمونی می دونستم نمی مونی
چنان دل كندم از دنيا كه شكلم شكل تنهايي است خیلی دلم گرفته واسم دعا کنید
بنويس نامه نويس حرف های خوب خوب بنويس بنويس وقتی تو نيستی ديگه ستاره چيزی نيست بنويس¸ نامه نويس اگه عاشقانه نيس حرف های بهتر بنويس اگه خنده ش می گيره گريه مو از سر بنويس بنويس¸ نامه نويس بنويس خواستنم از جنس گل ابريشمه بنويس پاکی من ¸ پاکی ی نور و شبنمه همه دوست داشتنم و نقطه به نقطه بنويس بنويس قصه زياده¸ ولی کاغذم کمه بنويس خواستن من شمردنی نيس ¸ بنويس بنويس دل که به خاک سپردنی نيس ¸ بنويس بنويس خسته شدم ¸ اون قده خسته که نگو همه ی دلتنگی ی من که گفتنی نيس¸ بنويس ننويس¸ نه ننويس¸ هر چی گه گفتم ننويس ننويس¸ نه ننويس¸ هر چی دلت خواست بنويس ننويس چون که براش نامه ها تکراری شده چيزی از من ننويس¸ فقط براش راست بنويس نامه نويس¸ راست بنويس نامه نويس..... <<شهريار قنبری >>
این قافله عمر عجب میگذرد!!!! یک سال دیگه هم گذشت و وارد ۲۵ سالگی شدم،پنجشنبه شب دوستان واسم جشن گرفتن کلی همه زحمت کشیده بودن دستتون درد نکنه یه دنیا ممنون بخاطر این همه محبت. همه شاد بودن میگفتن و میخندیدن،بعضی ها میرقصیدند بعضی ها نشسته بودن مشروب میخوردند و با هم میخندیدند و فقط من بودم که احساس تنهایی میکردم بین اون همه آدمهای مهربونی که از چشماشون میشد برق عشق و محبت رو دید،به هر حال جای همتون خالی بود خیلی خوب بود. من از وقتی بچه بودم همیشه عاشق کلبه بودم و میگفتم خونه آینده من یه کلبه است و دوستان کیک تولد رو یه کبه ساخته بودن این مطلب رو هایده عزیزم واسم فرستاده،مرسی هایده جان نازنینم! اگر که ندانسته زندگی کنیم ، آن خواهد شد که روزمرگی می خواهد . زندگی همواه آمده است ، ما را در بر گرفته و آرام می رود . فردای تو اما در راه است . می آید ، بی آنکه بدانی و بخواهی . مثل فصل ... که می آیدو غروب .. که می رود ... و برگ ... که می روید ، و برگ ... که می رود . و هیچکس نمی تواند کاری کند . تو باید این آمدن و رفتن را بپذیری و از آن لذت ببری ... فردایی پر از نور را از دستان بی نورم بپذیر ... با من باش تا در اوج مسکینی ... از لالایی های شبانه ... برایت آسمان بیافرینم ... مرا بخواه ... مرا بخوان ... تا با تو قله ای جدید بسازم ... فرای انسانها ... فرای ماسوا ... در آغوشم شکوفا شو تا به جوانگیهایت ، جوانه بزنم ... با من باش ... تا قدرت بودن بگیرم ... مهربان همیشه مهربانم ... لمس بودنت ، مبارک ... هزاران هزار شاخه گل پر از عشق تقدیم تو باد!
اي پرنده مهاجر كوچه پس كوچه ي خاكي درو ديوار شكسته آدمای
اگر باران بودم آنقدر می باریدم تا دشتها و رودهای تشنه را سیراب کنم
|
About![]()
Home
|