تبليغاتX
گذرگاه - دریچه امید......

گذرگاه

نه!
هرگز شب را باور نکردم
چرا که
          در فراسوی دهلیزش
به امید دریچه‌یی
                        دل بسته بودم.

ا.بامداد

می‌دونی، لحظه‌هایی هستند که روزهای خستگی و کار را ملال‌آور می‌کند، تنهایت می‌گذارند، و به اشک ریختن پناه‌ات می‌دهند.
و می‌نشینیم و می‌شماریم، همه آن چیزها که رفته‌اند، با غمی بسیار و ناله‌ای غمناک، اما حقیقتاْ نمی‌دانیم چه چیز را می‌شماریم، می‌شماریم تا بفهمیم چقدر رفته است، اما هرگز نمی‌پرسیم از چه چیز چقدر رفته‌است، و از چه چیز چقدر باقی‌مانده است.
پشت پنجره این همیشه‌های تکراری، پشت پرده صحنه‌های تنهایی، پشت مردمکان همیشه گریان، پشت این گذشته‌ها و رفته‌ها، تک و تنها فقط فکر می‌کنیم چرا؟ و چراهایمان در ذهن‌های شلوغمان بیشتر و بیشتر می‌شوند! اما یکبار هم از خودمان پرسیده‌ایم چرا؟ یکبار هم رو به خودمان کرده‌ایم از خودمان پرسیده‌ایم چرا چنین شدیم؟ چرا تغییر کردیم؟ چراتنها؟ چرا گریان؟ چرا و چرا و چرا؟
به تاریکی دل می‌بندیم به امید آنکه دیگر هیچ دریچه‌ای نیست، اما امید را نا دیده می‌گیریم، و روشنایی را بر خودمان حرام می‌کنیم، و تنها به تاریکی دلخوش می‌کنیم و می‌مانیم، تا بپوسیم، و پاک شویم...
اما یکبار بلند شده‌ایم از جایمان؟ در خواب خاموشیِ خودمان دنده به دنده شده‌ایم؟ اما یکبار هم دستمان را دراز کرده‌ایم تا شاید در این تاریکی دستی دیگر را بیابیم؟ می‌پنداریم خودمانیم و خودمان، اما تابحال فکر کرده‌ایم کسان دیگری هم در تاریکی هستند؟ تا بحال سعی کرده‌ایم در تاریک لمس کنیم زمین نمناک را و باز هم پیش برویم؟

بلندشو، تکانی بخور، امیدی پیدا کن، و دنبالش برو، نشستن خشک‌ات می‌کند، و گریستن سرد‌ات می‌کند، بلندشو، بدنبال گرمای ایمنی برو، دنبال امید، بدنبال نور....
اگر نیست پیدا کن....

+نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت2:49توسط بابک | |